|
آن روز که در غروب دلتنگیم بار سفر بستی من کاسه ای از اشک چشمانم را بدرقه راهت کردم ، آن روز که ساک دوری و فراق را بر دوش انداختی من پنهانی گل سرخ را در جیب کوچکش گذاشتم تا به رسم طبیعت در بهار برگردی و بدانی خانه دوست آنجاست که تو در آن جا داری وآن قلب منست. مهربانا ! نمی دانم چگونه وصف مهربانی تو رابکنم ! هر طلوع آفتاب با اشک چشمانت وضو می گیرد وتا غروب ، مهربانیت را سجده می کند، نگاهت چشمه ساری است که مرا به دریای خواب و رویا می برد و لبانت خسته از سنگینی سکوت تکیه به هم داده اند .
بادوربین زیبای زندگی به دنیای عشق نگاهی پایان ناپذیر دارم وتو رادر کنار خود می بینم که مانند گلهای نرگس سر به فلک کشیده ای تنهایی رااز خود بیرون می کنم وبا چشمی باز دنیای بهتری را می پیمایم و با قدم های استوار خویش به سویت می آیم گویی توهمان پیک رنگین پوشی هستی که در خواب می بینمت . همیشه مست و شیدای تو بودم خمار از جام معنای تو بودم تمام آرزو های من ای کاش یکی از آرزوهای تو بودم
۱۰۰۰مرتبه ۹۰۰ جمله عاشقانه را روی ۸۰۰جای مختلف به ۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آنرا در ۴۰۰جمله گنجاندم و به ۳۰۰زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردم . ۱۰۰ تای آنرا ۹۰ روز ، روزی ۸۰ مرتبه برای تو خواندم ! ۷۰ تای آنرا آموختم و بیش از ۶۰ تای آنرا تجربه کردم و ۵۰ غروب رااز ۴۰ سمت به نظاره نشستم در ماه ۳۰ روزه بیشتر از ۲۰ روز ۱۰بار از تو ۹ سوال کردم ۸سوال من را ۷ مرتبه در ۶ روز جواب دادی با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳جا دعوت کردم تا یکبار گفتی دوستت دارم .
مثل گريه توي پاييز ، مثل پاييز توي كوچه ، مثل كوچه زير بارون ، مثل بارون روي شيشه مثل اسمت روي قلبم ،مثل هديه توي دستم، مثل اون حالي كه داشتم وقتي هديه رومي بستم مثل ماه وقتي گريه ش ميگيره،مثل گل وقتي ازدست تو ميره،مثل من كه نمياي وميميره، مثل تو... مثل ماه : مثل تو ، مثل اشك : مثل من ، مثل عشق : مثل آه ، آه ... مثل ليلي توي پاييز ، مثل مجنون زير بارون ، مثل بارون وقتي آروم ، آروم آروم ميشه عاشق
آخرهرسفره راناني بايدوهرراهي راگامي وهرسكوت راكلامي وهركويري راسرسبزي. تشنه،چشمه طلب مي كند وچشم نگاه را. نگاه باكلام مي آيد وكلام باسلام . برخيز! از دنياي فرض از رنگ انديشه به مهماني باران برو و از سپيدي آينه بگو و دريا باش. دريا عمق مي خواهد وسعت مي طلبد دريا راهيچ نيازي به ساحل نيست مگراينكه طالب محدوديت باشد ورسيدن به ساحل تو رسيدن است به سكون و آغاز . سكون آغاز ركود است وپيروزي و پيشرفت مولد حركتند. با دريا باش وبخروش ،ازساحل نباش ،اگرحباب بودي روي آب نباش هم آب باش و هم موج ،آب باش تا پليديها را محو كني و موج باش تا برزشتيها طغيان كني .
غروب خورشید
هرگـــز نشد بیـــای پیشـــم بگیــری دستـــای منـو
دوست دارم که کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ... که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟ من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
اگر از ظلمت شب مي ترسي چشمهايم را به تو خواهم بخشيد ، روشناييهاي تنم را كه نشان سحرند به توخواهم بخشيد ، اگر از دوري ره مي ترسي دستهايم را كه پلي روي زمان مي بندد و به كوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند به تو خواهم بخشيد ، اگر از زمزمه اگر ازحرف كسان اگر از تنگي چشم دگران مي ترسي من تو را درتن خود محو و گم خواهم كرد و اگر ترس تو از خويشتن است من تو را در تن خود و همه هستي خود وهمه ذره ذرات وجودم كه پراز خواهش توست محو و گم خواهم كرد من تورا در تن خود محو وگم خواهم كرد تا تو از من باشي . تو بيا كه اگر آمدنت دير شود يا اگر آمدنت قصه پوچي باشد من تو را اي همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشيد .
مي خواهم برايت مرهمي باشم ! براي آن نگاه خسته اي كه مي دانم اميدش به لبخندي ست! مي خواهم برايت لبخند باشم براي آن دلي كه از اميد خالي ست ! مي خواهم دستهايت را در دست هاي آسمان بگذارم تا باور كني آسمان هم براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلي دارم كه نيازمند يك مرهم است ! بي تو اما عشق بي معناست، مي داني ؟ دستهايم تا ابد تنهاست، مي داني ؟ آسمانت را مگير از من كه بعد از تو زيستن يك لحظه هم بي جاست، مي داني ؟ نو خودت را هديه ام كردي ولي من هم شعرهايم را كه بي پرواست ، مي داني ؟ هرچه مي خواهيم _آري _ از همين امروز از همين امروز ،مال ماست ، مي داني ؟ گرچه من يك عمر همزاد عطش بودم روح تو هم سايه درياست ، مي داني ؟ دوستت دارم ! همين ! اين راز پنهاني از نگاه ساكتم پيداست ، مي داني ؟ عشق من ! بي هيچ ترديدي بمان با من عشق يك مفهوم بي "اما"ست، مي داني ؟
هر قصه یک ترانه هر ترانه خاطره ای دیگر هر عشق یک ترانه ی بیدار است ....... من شعر می نویسم .... دیروز امروز تا هنوز و همیشه ... ایا زبان متشرک این نیست ؟
|
About
کاش میشد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد .... Archivesآبان 1388شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
ماه تاريك |